من آن موجم که آرامش ندارم
به آسانی سر سازش ندارم
همیشه در گریز و در گزارم
نمیمانم به یکجا . بی قرارم
سفر یعنی من و گستاخی من
همیشه رفتن و هرگز نماندن
هزاران ساحل و نادیده دیدن
به پرسشهای بی پاسخ رسیدن
من از تبار دریا . از نسل چشمه سارم
رها تر از رهایی . حصار بی حصارم
ساحل حصار من نیست . پایان کار من نیست
همدرد و یار من نیست
کسی که یار من نیست . در انتظار من نیست
صدای زنده بودن در خروشم
به ساحل چون میآیم . خموشم
به هنگامی که دنیا فکر ما نیست
برای مرگ هم در خانه جا نیست
اگر خاموش بشینم روا نیست
دل از دریا بریدن کار ما نیست
من از تبار دریا . از نسل چشمه سارم
رها تر از رهایی . حصار بی حصارم
ساحل حصار من نیست . پایان کار من نیست
همدرد و یار من نیست
کسی که یار من نیست . در انتظار من نیست
من آن موجم که آرامش ندارم
به آسانی سر سازش ندارم
همیشه در گریز و در گزارم
نمیمانم به یکجا . بی قرارم
یاران یاران یاران
منشیینید خموش
ایران در سایه دار است
منشیینید خموش
زیر ساطور تبهکاران است
منشیینید خموش یاران
منشیینید خموش
در کشور ما سرب سوزان است پاسخ
گر بپرسی از عدالت
هر ره دیگر بود مسدود جز راه رذالت
منشیینید خموش یاران
ایران در سایه دار است
منشیینید خموش
سال ۱۳۴۱ جشن ۲۵ سال ازدواج خانواده ي سلطنتي هلند. محمد رضا شاه كنار ملكه اليزابت (انگلستان) ايستاده است.
در سال ۱۲۶۴ قمري، نخستين برنامهي دولت ايران براي واكسن زدن به فرمان اميركبير آغاز شد. در آن برنامه، كودكان و نوجواناني ايراني را آبلهكوبي ميكردند.
اما چند روز پس از آغاز آبلهكوبي به اميركبير خبردادند كه مردم از روي ناآگاهي نميخواهند واكسن بزنند. بهويژه كه چند تن از فالگيرها و دعانويسها در شهر شايعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه يافتن جن به خون انسان ميشود هنگامي كه خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيماري آبله جان باختهاند، امير بيدرنگ فرمان داد هر كسي كه حاضر نشود آبله بكوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مي كرد كه با اين فرمان همه مردم آبله ميكوبند. اما نفوذ سخن دعانويسها و ناداني مردم بيش از آن بود كه فرمان امير را بپذيرند. شماري كه پول كافي داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبلهكوبي سرباز زدند.
شماري ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان ميشدند يا از شهر بيرون ميرفتند روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند كه در همهي شهر تهران و روستاهاي پيرامون آن فقط سيصد و سي نفر آبله كوبيدهاند. در همان روز، پاره دوزي را كه فرزندش از بيماري آبله مرده بود، به نزد او آوردند.
امير به جسد كودك نگريست و آنگاه گفت: ما كه براي نجات بچههايتان آبلهكوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند كه اگر بچه را آبله بكوبيم جن زده ميشود.
امير فرياد كشيد: واي از جهل و ناداني، حال، گذشته از اينكه فرزندت را از دست دادهاي بايد پنج تومان هم جريمه بدهي.
پيرمرد با التماس گفت: باور كنيد كه هيچ ندارم. اميركبير دست در جيب خود كرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حكم برنميگردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز .
چند دقيقه ديگر، بقالي را آوردند كه فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميركبير ديگر نتوانست تحمل كند. روي صندلي نشست و با حالي زار شروع به گريستن كرد. در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در كمتر زماني اميركبير را در حال گريستن ديده بود.
علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند كه دو كودك شيرخوار پاره دوز و بقالي از بيماري آبله مردهاند.
ميرزا آقاخان با شگفتي گفت: عجب، من تصور ميكردم كه ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است كه او اين چنين هايهاي ميگريد.
سپس، به امير نزديك شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براي دو بچهي شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست.
امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان كه ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشكهايش را پاك كرد و گفت: خاموش باش. تا زماني كه ما سرپرستي اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولي اينان خود در اثر جهل آبله نكوبيدهاند امير با صداي رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم.
اگر ما در هر روستا و كوچه و خياباني مدرسه بسازيم و كتابخانه ايجاد كنيم، دعانويسها بساطشان را جمع ميكنند. تمام ايرانيها اولاد حقيقي من هستند و من از اين ميگريم كه چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند كه در اثر نكوبيدن آبله بميرند .

شکل فروهر (FARVAHAR) نشان زمان هخامنشيان و شايد روزگاران پيش از هخامنشيان باشد و بر اساس فلسفه و اصول و تعليمات زرتشت پيامبر درست شده است.گزارش هر يك از قسمتهلي فروهر به شرح زير است:
1ـ شكل پيرمرد نشان آنست كه فروهر آدمي انسان را مانند پيرمردي جهانديده و در كمال تجربت و دانايي و پختگي ميخواهد.
2- دست راست برافراشته به بالا و جلو نشان توجه به خداوند بزرگ (اهورامزدا) ويا پيمودن راه راست از او پيروي و كاميابي و ياري خواستن است.
3ـ حلقه دست چپ نمايانگر عهد و پيمان و پايداري در آن است.
4ـ بالهاي گشاده داراي سه طبقه نشان آنست كه انسان بايد هميشه با انديشه نيك، گفتار نيك و كردار نيك به بالا بسوي پيشرفت بيشتر در پرواز باشد و هيچگاه سستي و زبوني و كاهلي را به خود راه ندهد.
5ـ حلقه ميان كمر نمايانگر زماني است كه انسان در ميان آن، جا گرفته و بايستي در اين جهان با نيروي پارسايي و خداشناسي زندگي كندكه وقتي از دايره روزگار رهايي يافت، فروهر پاكش به بهشت جاودان و جاي پاكان و پارسايان رهنمون سازد.
6ـ دو رشته پيوسته به حلقه كمر نمودار سپنتامينو و انگره مينو (نيكي و بدي) است و بايد كوشيد كه نيروي انگره مينو (بدي) را پشت سر نهاده و در جلو درصدد تحصيل نيروي سپنتامينو (نيكي) بوده تا همواره نيكي را گسترش و بدي را محو نماييم.
7ـ قسمت زيرين كه دامن مانند است و داراي سه طبقه ميباشد نشان آنست كه با انديشه بد، كردار بد و گفتار بد مبارزه كرده و آنرا به زير افكنده و پست و زبون ساخت و بياري انديشه نيك، گفتار نيك و كردار نيك بسوي سربلندي و سروري و پيشرفت پرواز نمود.
سليمان خان رئيس ايل افشار و سركرده سواره افشار و يكي از محترمين دربار ايران بود.اين شخص نوه نصرالله خان معروف به زهرمار خان رئيس ايل افشار دوره آقا محمدخان و فتحعليشاه و جانشين او بحساب مي آمد.
سليمان خان تازه لقب صاحب اختياري گرفته بود و با قدرتي كه از اجدادش به او رسيده بود و نفوذ و خوني كه در عروق داشت هرگز به كريم شيره اي و امثال او اعتنا نمي كرد.
اما غافل از اين بود كه درباريان با نفوذ تر از او هم قبل از روبرو شدن با كريم چنين احساسي داشتند ولي وقتي صابون متلك كريم بتنشان خورد تغيير عقيده دادند و با خود گفتند: نه بابا كريم كسي نيست كه بتوان با او درافتاد!
و هر وقت هم شكايت كريم را به صاحب اختيار مي كردند ميگفت: امان از دست شما بيعرضه ها مگر كريم كيست كه اينقدر از او ميترسيد و شكايت ميكنيد...او ارزش حرف زدن ندارد!!!
صاحب اختيار كسي نبود كه (خر كريم را نعل كند) و به او حق و حساب بدهد و كريم هم در پي فرصتي ميگشت تا خدمت صاحب اختيار را برسد...منتها چون صاحب اختيار بانفوذ و مورد توجه شاه بود عجله نميكرد و جانب احتياط را نگه ميداشت!
روزي ناصرالدين شاه در يكي از مسافرت هاي داخلي طبق معمول كريم را با خود برد...كريم خر كوچكي داشت كه بر آن سوار مي شد و بدنبال موكب پر جلال و جبروت همايوني براه مي افتاد.
در يكي از همين مسافرت ها خر كريم به نهري رسيد و بد چشمي كرد و از آب رد نشد.كريم آنچه از پير استاد ياد گرفته بود بكار زد ولي خر تكون نخورد...كريم بارامي جلو رفت و دهانه خر را گرفت و او را با خود بداخل نهر كشيد ولي خر چموش مقاومت كرد و حتي قدمي به عقب گذاشت.
در اين بين شاه كه با صاحب اختيار صحبت كنان مي آمد نزديك شدند و چون راه بسته بود ايستادند ...كريم كه ميديد شاه و صاحب اختيار و همه خدم و حشم منتظرند تا او خرش را از نهر بگذراند از نهر بيرون آمد و با غيظ لگد محكمي به كفل خر موقع نشناس كوبيد.
كريم كه ديد كتك هم در خر تاثير ندارد بناي فحش دادن به خر را گذاشت و با لحني كاملا مسخره گفت:
كره خر پدر سوخته چرا نميري و مثل هم جنسات تو گل گير كردي مگه نميبيني شاه و دار و دسته اش منتظرند ...همه ناراحت بودند و معطل!
صاحب اختيار نيز از آن همه آزادي عمل كه ناصرالدين شاه به كريم داده بود ناراحت به نظر ميرسيد و اگر از شاه نميترسيد هزاران بد و بيراه نثار كريم و خرش ميكرد ولي خود شاه متبسم و خوشنود بود.
خلاصه هر چقدر كريم با اين خره ور رفت و به زبونش گرفت و كتكش زد و نازش كرد و فحشش داد كارگر نيفتاد!
ناظران همه خنده شان گرفته بود ولي از ترس شاه نفسشان در نمي آمد
كريم كه صحنه را مناسب ديد توجه شاه و صاحب اختيار و همراهان را به خود جلب كرد و با حركات مضحك و خنده آور گفت:
آ الاغ! كتكت زدم رد نشدي ؛ التماست كردم رد نشدي؛ فحشت دادم بازم رد نشدي؛ از من ديگه كاري بر نمي آد ؛ رد ميشي صاحب اختياري! رد هم نميشي صاحب اختياري!
وقتي حرف كريم تمام شد مثل اينكه بمبي بزمين خورد و انفجاري صورت گرفت زيرا يكمرتبه شاه كه از چند دقيقه قبل مستعد خنده بود بخنده در آمد و همراهان نيز به پيروي از شاه اختيار از كفشان بدر شد و شروع كردن به قهقهه و خنده سر دادن.
در اين ميان تنها صاحب اختيار بود كه از شدت خشم لب بدندان مي گزيد و پاي بر زمين مي كوفت.
ناصرالدين شاه با ديدن اين وضع گفت: صاحب اختيار مثل اينكه هنوز خر كريم را نعل نكرده اي؟!
صاحب اختيار كه متوجه منظور شاه شده بود گفت: قربان كريم ديگر چيزي براي من باقي نگذارد.من پس از اين با چه رويي در ميان مردم ظاهر شوم؟
ناصرالدين شاه لبخند پرمعنائي زد و گفت: تو بايد او را راضي كني!
يعني به طور وضوح داشت به او ميگفت كه بايد سبيل كريم را چرب كني تا دست از سرت بردارد!
كريم شيره اي عليرغم تاكيد شاه تصميم گرفته بود يكبار ديگر حساب صاحب اختيار را بگيرد و او را از اوج غرور و بي اعتنايي پايين بياورد
روزي كه شاه باتفاق ملتزمين ركاب ازجمله صاحب اختيار از كاخ صاحبقرانيه نياوران بشهر باز ميگشت كريم را ديد كه با خركي لنگ و بيمار مشغول آمدن بود
خر كريم قدرت راه رفتن نداشت و دو قدم ديگر برداشت و ناگهان بر روي زمين غلتيد!
ناصرالدين شاه از كريم پرسيد كه اين چه مسخره بازي است كه در آورده اي؟!
كريم با مشاهده شاه تبسمي كرد و گفت:
قبله عالم به سلامت باشد؛ ميخواستم با اين خر به حضور برسم كه خر وسط راه از پا در آمد!
كريم بعد از اداي اين حرف رو به الاغ بينوا كرد و گفت:
آقا خره چه ميگويي؟! اگر با من به نياوران ميايي صاحب اختياري! اگر همينجا حضور اعليحضرت ميماني صاحب اختياري! اگر بطويله ميروي صاحب اختياري! اگر هم ميميري بجهنم خودت ميداني و صاحب اختياري!....
كريم كه از سكوت خر ظاهرا عصباني به نظر ميرسيد گفت:
عجب خر نفهميه!...آخه جواب بده و مرا راحت كن!...حرف نميزني؟!...باشه باز هم صاحب اختياري!!
بر اثر اين شوخي همه رجال زدند زير خنده؛ ناصرالدين شاه هم با وجود احترامي كه براي صاحب اختيار قائل بود نتوانست از خنده خودداري كند!
صاحب اختيار از شدت شرم سرخ شده بود و هاج و واج مانده بود!
كريم شيره اي پشتكار عجيبي در گرفتن حق و حساب از آدمهاي ناخن خشك و خسيس داشت به همين دليل روزي كه صاحب اختيار جشن مفصلي در خانه اش تدارك ديده بود با خرش به سوي خانه او روانه شد.
همانگونه كه سوار بر خرش بود خود را دور از چشم خدم و حشم خانه به پشت اطاق پذيرايي رساند و خود وارد اطاق شد و در را هم باز گذاشت به قسمي كه از داخل اتاق هيكل بزرگ و بدريخت خر او را همه ببينند!
يك مرتبه حضار متوجه حضور كريم شدند و او هم از فرصت استفاده كرد و رو به خره گفت:
آقا خره!...اينجا هيچ فرقي با خانه خودت نداره!....خواهش ميكنم رو در بايستي را كنار بگذار و هر چي دلت ميخواهد بخور!...جو بخوري صاحب اختياري!...نخوري صاحب اختياري!....ميخواهي وارد اطاق بشي و كنار صاحب خونه بشيني صاحب اختياري!....ميخواهي بطويله خودت هم برگردي صاحب اختياري!..
ناگهان رنگ از روي صاحب اختيار پريد و جلوي آن همه از رجال مملكتي و بزرگان سر را بزير افكند ...خنده و قهقهه مهمانا مزيد بر شرمندگي او شد
كريم كه اوضاع را اينگونه ديد فرصت را غنيمت شمرده و زد بچاك!
خسته شديد؟...آره والا...منم خسته شدم...آخرشه....داره نتيجه ميده!
پس از رفتن ميهمانها صاحب اختيار يكي از نوكرانش را بدنبال كريم فرستاد و وقتي او آمد گفت:
آخه مومن خدا اين چه طرز شوخي كردن است؟ تو كه ديگر آبرو و حيثيتي براي من باقي نگذاشتي! كي ميخواهي دست از سر ما برداري؟!...الان نزديك به بيست ساله كه جلوي شاه و بزرگان آبروي مرا ميبري ...مگر من چه هيزم تري به تو فروخته ام؟!
كريم شيره اي كه صاحب اختيار را نرم ميديد با خنده گفت:
قربان من تقصيري ندارم شما خودتان سرسختي مي كنيد!
پس از اين گفتگوي مختصر صاحب اختيار از در آشتي در آمد و دستور داد كيسه اي پر از اشرفي باو دادند و از همين جا بود كه كريم ديگر احترام صاحب اختيار را كه مردي هشتاد ساله و وطن پرست بود نگه داشت.
چون مدتي از اين جريان گذشت و كريم ديگر سروقت صاحب اختيار نرفت و كسي هم از ماجراي شوخي آخر اطلاع نداشت همه حيرون مانده بودند كه چه شد كه كريم ديگر با صاحب اختيار كاري ندارد؟!
ولي وقتي شنيدند كه صاحب اختيار سبيل كريم را چرب كرده همه از تعجب دهانشان باز ماند زيرا با خلق و خويي كه صاحب اختيار داشت امكان نداشت كه مغلوب متلك هاي كريم بشود و چيزي به او بدهد!
و شكست صاحب اختيار پيروزي بزرگي براي كريم شيره اي بود.
سرگذشت بهرام چوبین
بهرام ملقب به چوبين ( ژوپين ) ، از مردم ري ، پسر وهرام گشنسب از دودمان بزرگ مهران و بزرگترين سردار هرمز شاهنشاه ساساني بود . فرماندهي قادر وتوانا و محبوب سربازان خويش و در عين حال بسيار مغرور بود و از اين حيث شبيه بزرگان عهد اشكاني به شمار مي رفت .
بهرام پس از آنكه بر طوايف مهاجم مرزهاي شمالي ومشرق پيروز شد ، تركان را نيز به سختي شكست داد و حتي خاقان ترك معروف به ( شابه شاه ) را نيز كشت .پس از اين پيروزي ها بهرام به فرماندهي كل نيروي ايران برابر روميان منصوب شد ، اما شكست كوچكي از آنها خورد ، هرمز كه ظاهرا" به دنبال بهانه اي براي عزل كردن بهرام مي گشت با ارسال دوكدان و لباس زنانه ، وي را به طرز اهانت آميزي از فرماندهي سپاه خلع كرد اما بهرام چوبين از فرمان شاهنشاه سر پيچيد و سپاهيانش را نيز با خود همراه كرد وبا اطمينان از نارضايتي نجبا و موبدان از هرمزد بر او شوريد ( 589 م) .
در همين ايام بخشي از سپاه ساساني كه حدود نصيبين از نيروهاي روم شكست خورده بودند و از خشم و تنبيه پادشاه مي ترسيدند به سپاه شورشي بهرام چوبين پيوستند و بهرام به قصد بر كنار كردن هرمز به سوي پايتخت روان شد . وي در بين راه و در ري فرمان داد تا درهم سيمين با تصوير و نام خسرو پسر هرمز ضرب كنند ، بدين ترتيب موفق شد درخاندان ساساني بذر نفاق و اختلاف بيفكند.
خسرو از ترس تنبيه و انتقلم پدر به آذربايجان گريخت .
هرمز كه توان مقابله با بهرام چوبين را در خود نمي ديد و در تيسفون نيز به دليل مخالفت هاي موبدان ونجبا از وي احساس امنيت نمي كرد به بهقباد ( وه كواذ ) نزديك سلوكيه رفت . در تيسفون نيز بستام ( ويتهم ) و بندوي ( وندوي ) vindoe ، داييهاي خسرو با كمك نجبا و بزرگان كه هم ازهرمز ناراضي بودند و هم از غلبه ي بهرام چوبين نگراني داشتند پادشاه را دستگير ، خلع و كور كردند و پسرش خسرو معروف به پرويز را شاهنشاه خواندند .
خسرو پرويز بلافاصله تلاش كرد تا با بهرام كه در نزديك تيسفون مستقر شده بود به توافق دست يابد اما مذاكرات آنها به نتيجه اي نرسيد و بهرام به سوي تيسفون حركت كرد . از آنجا كه سپاه بهرام نيرومند بود ، خسرو به روم گريخت و به امپراتور روم پناهنده شد . بهرام هم فاتحانه وارد پايتخت شد .خسرو پرويز از موريكيوس امپراتور روم درخواست كمك كرد .
موريكيوس قيصر روم خسرو را با سپاهي مدد كرد ، به شرط آنكه شهرهاي دارا ، ميافارقين و قسمتي از ارمنستان به روم واگذار شود . اين پيشامد به نتيجه مطلوب منتهي شد .
بسياري از بزرگان كه طرفدار بهرام چوبين بودند ، او را ترك كردند . پس از جنگهاي خونين ، سپاه روم و ارامنه ي موشل و ايرانياني كه به خسرو پرويز پيوسته بودند ، بهرام را در حوالي درياچه اروميه در آذربايجان شكست دادند ، بهرام به نزد تركان گريخت اما ظاهرا" پس از حدود يكسال به تحريك خسرو پرويز در آنجا كشته شد .
سرگذشت پرحادثه بهرام چوبين در اذهان ايرانيان تاثير زيادي گذاشته است ، بعدها زندگاني او و كارهاي بزرگي كه انجام داد به شكل افسانه درآمد و داستانهايي كه در اطراف شخصيت و كارهاي حماسي وي ساخته شد ، نام او را تا قرنها در ميان ايرانيان زنده نگه داشته است .
ساخت پيکان هاي اتشين
بهرام که به علت بلندي قد و عضلاني بودن اندام به چوبين (مانند چوب) معروف شده بود در زماني که از سوي شاه ايران حاکم چارك شمال غربي بود (يك چهارم قلمرو ايران، از ري تا مرز شمالي گرجستان و داغستان کنوني شامل ارمنستان، آذربايگان و کردستان. در آن زمان، ايران به چهار ابراستان تقسيم شده بود كه هركدام را چارك نوشته اند) هنگام بازديد از محل فوران نفت خام در ناحيه بادکوب (باکو) در ساحل جنوبي غربي درياي مازندران و آگاهي از قدرت اشتعال اين ماده، تصميم گرفت که از آن نوعي سلاح تعرضي ساخته شود و اين کار به مهندسان ارتش واگذار شد. ظرف مدتي کوتاهتر از يک سال، پيکاني ساخته شد که بي شباهت به راکت هاي امروز نبود و اين پيکان حامل گوي دوکي شکل آغشته به نفت خام بود که از روي تخته اي که بر پشت قاطر قرارداشت با كشيدن زه پرتاب مي شد. طرز پرتاب آن بي شباهت به کمان نبود. دستگاه از يک زه (روده خشك شده) و چوب گز (نوعي درخت مناطق خشک) ساخته شده بود که آن را بر تخته سوار مي كردند و داراي يک ضامن بود و پنج مردخدمه آن را تشکيل مي دادند که دو نفر از آنان کمانکش بودند، نفر سوم نشانه گيري مي کرد و فرمانده اين آتشبار بود، مرد چهارم مامور شعله ورساختن قسمت آغشته به نفت خام (پيکان) بود و مهمات رساني مي کرد و نفر پنجم مواظب قاطر بود و از هر واحد آتشبار، هشت نيزه دار دفاع مي کردند
جنگ با خاقان
28 نوامبر سال 588 ميلادي ، ارتش ايران در جنگ با خاقان «شابه Shabeh» در بلخ از سلاح تازه اي که در آن نفت خام بکار رفته بود استفاده کرد. در اين جنگ فرماندهي ارتش ايران را ژنرال بهرام مهران معروف به بهرام چوبين برعهده داشت که در تاريخ نظامي جهان از او به عنوان يک نابغه رزم نام برده اند.
«هرمز» شاه وقت از دودمان ساسانيان، وقتي شنيد كه خاقان شمال غربي چين وارد اراضي ايران در شمالشرقي خراسان (تاجيکستان فعلي و شمال افغانستان) شده، بلخ را مرکز خود قرار داده و عازم تصرف کابل و بادغيس است ژنرالهاي ايران را به تشکيل جلسه اي در شهر تيسفون (مدائن نزديک بغداد) پايتخت آن زمان ايران فراخواند و تصميم خود را به اخراج خاقان از ايران به آنان اطلاع داد و خواست که ترتيب کار را بدهند. هرمز گفت که طبق آخرين اطلاعي که به ارتشتاران سالار (ژنرال اول ارتش ايران) رسيده، «خاقان شابه» داراي 300 هزار مرد مسلح و چند واحد فيل جنگي است.
ژنرالها پس از تبادل نظر، بهرام چوبين را براي انجام اين کار خطير برگزيدند و او پذيرفت. بهرام از ميان ارتش پانصد هزار نفري ايران، 12 هزار مرد جنگديده 30 تا 40 ساله (ميانسال) را برگزيد که اضافه وزن نداشتند و ميهندوستي آنان قبلا به ثبوت رسيده بود و بيش از سايرين قادر به تحمل سختي بودند و در جنگ سواره و پياده تجربه داشتند. وي به هر سرباز سه اسب اختصاص داد و با تدارکات کافي عزم بيرون راندن زردها را از خاک وطن کرد.
بهرام به جاي انتخاب راه معمولي، از تيسفون به اهواز رفت و سپس از طريق يزد و کوير خود را به خراسان رساند به گونه اي که خاقان متوجه نشده بود. بهرام که در جنگ اعتقاد به روحيه سرباز بيش از هر ابزار ديگر داشت هر دو روز يک بار سربازان را جمع مي کرد و براي آنان از اهميت وطندوستي و رسالتي که هر فرد در اين زمينه دارد سخن مي گفت و آنان را اميد ايرانيان مي خواند ـ مردماني که مي خواهند آسوده و در آرامش و با فرهنگ خود زيست کنند.
خاقان زماني از اين لشکر کشي آگاه شد که بهرام تنها چهار روز تا بلخ فاصله داشت، و چون شنيد كه بهرام با كمتر از 13 هزار نفر آمده است چندان نگران نشد و با تمامي مردان قادر به حمل سلاح خود که مورخان يکصد تا سيصد هزار تن گزارش کرده اند به مقابله با بهرام شتافت.
بهرام به واحدهاي آتشبار (نفت اندازان) توصيه کرد که حمله را با پرتاب پيکانهاي شعله ور آغاز کنند و ادامه دهند تا آرايش سپاهيان خاقان بر هم خورد و قادر به تنظيم آن هم نباشند و به سواران کماندار (اسواران) گفت که همزمان با حمله نفت اندازان با تير چشم فيلها را هدف قرار دهند، و در اين جريان، خود با دو هزار سوار زبده قرارگاه خاقان را مورد حمله قرار داد. خاقان که انتظار حمله مستقيم به مقر خود را نداشت دست به فرار زد که کشته شد، سپاه عظيم او متلاشي گرديد و پسر وي نيز بعدا به اسارت درآمد و جنگ فقط يک روز طول کشيد که از شگفتي هاي تاريخ نظامي جهان است.
معلم گفت: بنويس "سياه" و پسرك ننوشت
معلم گفت: هر چه مي داني بنويس
و پسرك گچ را در دست فشرد
معلم گفت:(( املاي آن را نمي داني؟))و معلم عصباني بود
سياه آسان بود و پسرك چشمانش را به سطل قرمز رنگ كلاس دوخته بود
معلم سر او داد كشيد
و پسرك نگاهش را به دهان قرمز رنگ معلم دوخت
و باز جوابي نداد.معلم به تخته كوبيد
و پسرك نگاه خود را به سمت انگشتان مشت شده معلم چرخاند
و سكوت كرد
معلم بار ديگر فرياد زد: بنويس
گفتم هر چه مي داني بنويس
و پسرك شروع به نوشتن كرد :
((كلاغها سياهند ، پيراهن مادرم هميشه سياه است، جلد دفترچه خاطراتم سياه رنگ است. كيف پدر سياه بود، قاب عكس پدر يك نوار سياه دارد. مادرم هميشه مي گويد :پدرت وقتي مرد
موهايش هنوز سياه بود چشمهاي من سياه است و شب سياهتر. يكي از ناخن هاي مادر
بزرگ سياه شده است و قفل در خانمان سياه است.))
بعد اندكي ايستاد رو به تخته سياه و پشت به كلاس
و سكوت آنقدر سياه بود كه پسرك
دوباره گچ را به دست گرفت و نوشت
((تخته مدرسه هم سياه است و خود نويس من با جوهر سياه مي نويسد.))
گچ را كنار تخته سياه گذاشت و بر گشت
معلم هنوز سرگرم خواندن كلمات بود
و پسرك نگاه خود را به بند كفشهاي سياه رنگ خود دوخته بود
معلم گفت ((بنشين.))
پسرك به سمت نيمكت خود رفت و آرام نشست
معلم كلمات درس جديد را روي تخته مي نوشت
و تمام شاگردان با مداد سياه
در دفتر چه مشقشان رو نويسي مي كردند
اما پسرك مداد قرمزي برداشت
و از آن روزمشقهايش را
با مداد قرمز نوشت
معلم ديگر هيچگاه او را به نوشتن كلمه سياه مجبور نكرد و هرگز از مشق نوشتنش با مداد
قرمز ايراد نگرفت.و پسرك مي دانست كه
قلب معلم هرگز سياه نيست.
بابك خرم دين قهرمان ملي ايران
بابک خرمدین از ایرانیانی بود که از خطه اذربایجان برضد اشغالگری اعراب پس از حمله مسلمانان به ایران، به پا خواست. وی رهبری جنبش سرخ جامگان را به عهده داشت. از جنبش های دیگر ایرانیان میتوان به مازیاراز مازندران ابو مسلم خراسانی و یعقوب لیث از سیستان اشاره کرد.
نارضايتي مردم ايران از حكومت امويان و عمال و واليان بيدادگر آن ، زمينه ساز شورشهاي بزرگي در سده هاي نخست هجري شد كه پس از روي كار آمدن خلافت نيمه ايراني عباسيان نيز دست كم در بخشي از ايران ، شامل مازندران ، ري ، آذربايجان ، اران و ارمنستان ، ادامه يافت . بزرگترين آن شورشها كه بيش از بيست سال طول كشيد ، خيزش سرداري بزرگ و برخاسته از بين توده مردم ، به نام بابك بود
بابك خرمدين به بازگويی برخی از منابع در بيست سال شورش ۲۵۵۵۰۰ تن از تازيان را كشت و بسياري از سركرده هاي معتصم و مامون را از پاي درآورد. در سال ۲۲۰ ه.ق. حيدر بن كاووس و پشت سر وي سردار ترك ديگري بنام بغاي و بعد جعفر خياط و سپس ايتاخ را(با سي ميليون درهم مخارج قشون) روانه كرد و در نهايت افشين پس از ۲ سال كارزار و خدعه و نيرنگ بر بابك دست يافت. اين مرد چنان وحشتي در امپراطوري عرب پديد آورد كه خواب و خور را از خلفاي ايشان ربوده بود.
تقريبا" در تمام اسناد تاريخي ما، نام بابك باتهمت و افترا وناسزا آمده است. همه جا كوشيدهاند تا با نسبت دادن تماماعمال زشت و ناپسند انساني به او وخانوادهاش، چهره وي را نفرتانگيزجلوه دهند. اما سالهاست كه در نتيجه پژوهشهاي علمي انجام شده،نادرستي آن داوريهاي غرض آلود آشكار گرديده است تا جايي كه گفتهاند: "بابك را بايد برترين مبارز اين سرزمين دانست. هيچيك از مردان عملتاريخ ميهن ما در دليري وبزرگي وهوشياري به پاي او نميرسند.
جايي ديگر درباره او آمده است :
در ميان كساني كه پرچم دار جنبشهاي ملي ايران بوده اند چند تن هستند كه بايد آنها را زنده دارنده ايران شمرد و جاي آن دارد كه نامشان در زمره پهلوانان داستان و تاريخ ايران ودر كنار رستم و اسفنديار و كوروش و داريوش قرار داد . در بين آن مردان بزرگ بابك خرم دين به دليل مردانگي هاي بسيار و دلاوريهاي شگفت ، جايگاه ويژه اي دارد و از معاصرانش تنها كسي كه مي تواند تا حدودي با او برابري كند مازيار است . اما بدبختانه جزئيات زندگي آن مرد بزرگ در پس پرده تعصب كور مورخان از ما پنهان مانده است
در مورد زمان خيزش بابك آراء مختلفي وجود دارد. نظام الملك درسياحتنامه پس از شرح رويدادهاي سال 162 مي گويد: بعد از اين چون نهسال گذشت بابك خروج كرد. در جاي ديگر آمده است: بابك در سال 204با ياران جاويدان بن شهرك ،در ديار بذين خروج كرد.
سرزمين تحت فرمانروايي بابك از سوي جنوب به حدود اردبيل، ازسوي شمال به دشت مغان و كرانه رود ارس، از مشرق به درياي كاسپينوناحيه شيروان و از مغرب به مرند و جلفا مي رسيد. برابر نقشه مذكور نيمه شمالي تالش از كورا تا آستارا، كاملا" در داخل قلمروفرمانروايي بابك قرار مي گيرد. در تمام منابع از قلعه بذ به عنوان ستادومركز قيام بابك ياد شده است. ناحيه، شهر ويا كوه بذ در خاور دشت مغان،نزديك ناحيه تالش ودر مجاورت كرانههاي غربي در ياي كاسپين بودهاست. در اين جا لازم است توضيح داده شود كه خاور دشتمغان، مجاور دياي كاسپين نزديك به ناحيه تالش نيست بلكه بخشي ازخود منطقه قومي تالش است. درعين حال مجاور با آن قسمت از خاكتالش كه در داخل مرزهاي ايران باقي مانده است. از اين رو مي توان گفتكه بذ در خاك تالش واقع بوده و چنان كه حمدالله مستوفي نوشته، درمقابل دژ شندان قرار داشته است. و آن دژ در تالش شمالي،حومهشهر آستارا هنوز پابرجاست و زماني مركز حكومت تالش شمالي بوده. بنا بهگفته ياقوت حموي بابك در بذ به دنيا آمده است و بذ درنزديكي ارشق ، واقع در سرزمين مغان بوده.
ارشق نام كوه ويك منطقه است كه بخشي از آن زووَند ناميده مي شد وزووند در گذشته ازمحال آستارا محسوب مي گرديد و مردمش نيز تالشبودند. زبان تالش هنوز در نواحي جنوبي ارشق،حوزه شهرستان نمين رواج دارد .
پس از تجزيه تالش به وسيله روسها، ارشق در تركيب ايران باقي ماند واكنون جزو اراضي بخش رضي واقع در شمال شرقي اردبيل مي باشد .
خيزش بابك زماني شكل مي گيرد كه تالش شمالي در قلمرو نفوذ رواديان ازدي قرار داشت و احمد پسر رواد بر آن منطقه فرمان مي راند اما در دوره فرمانروايي بابك ، رواديان نفوذ خود را از دست داده و پس از پايان كار او بارديگر از محمد رواد به عنوان حاكم تبريز ياد مي در آن زمان حكومت تالش شمالي (مغان) را به شخصي به نام شكله سپرده بودند
سرانجام با همکاری یک فرد به نام افشین، اعراب بر خرمدینان ایرانی چیرگی یافتند. و او را به سامَرّا نزد خلیفه بردند. خلیفه معتصم دستور داد تا بابک را سوار بر فیل کردند و در شهر بگردانند و در روز پنجشنبه دوم صفر سال ۲۲۳ به دستور خلیفه و پس از شکنجههای فراوان او را زنده زنده تکه تکه کرده و کشتند.
آخرین گفتار بابک ( به نوشته کتاب حماسه بابک اثر نادعلی همدانی ) :
تو این معتصم خیال مکن که با کشتن من فریاد استقلال طلبی ایرانیان را خاموش خواهی کرد . نه ! این حماقت است اگر فکر کنی چون افشین وطن فروش را با زر خریده ای میتوانی ایرانیان را اسیر کنی . من مبارزه ای را آغاز کرده ام که ادامه خواهد داشت .من لرزه ای بر ارکان حکومت عرب انداخته ام که دیر یا زود آن را سرنگون خواهد نمود . تو اکنون که مرا تکه تکه میکنی هزاران بابک در شمال و شرق و غرب ایران ظهور خواهد کرد و قدرت پوشالی شما پاسداران جهل و ستم را از میان بر خواهد داشت ! این را بدان که ایرانی هرگز زیر بار زور و ستم نخواهد رفت و سلطه بیگانگان را تحمل نخواهد کرد .
من درسی به جوانان ایران داده ام که هرگز آنرا فراموش نخواهند کرد . من مردانگی و درس مبارزه را به جوانان ایران آموختم و هم اکنون که جلاد تو شمشیرش را برای بریدن دست و پاهای من تیز میکند صدها ایرانی با خون بجوش آمده آماده طغیان هستند .مازیار هنوز مبارزه میکند و صدها بابک و مازیار دیگر آماده اند تا مردانه برخیزند و میهن گرامی را از دست متجاوزان و یوغ اعراب بدوی و مردم فریب برهانند . اما تو ای افشین . . . در انتظار روزی باش که همین معتصمی را که امروز مانند سگانی در برابرش زانو میزنی و وطن ات را برای او فروختی در همین تالار و روی همین سفره سرت را از بدن جدا کند .
مردی که به مادر خود ( میهن ) خیانت کند در نزد دیگران قربی نخواهد داشت و هیچکس به فرد خود فروخته اعتماد نخواهد کرد . و بدینسان نخست دست چپ بابک بریده شد و سپس دست راست او و بعد پاهایش و در نهایت دو خنجر در میان دنده هایش فرو رفت و آخرین سخنی که بابک با فریادی بلند بر زبان آورد این بود :
" پاینده ایران "